برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: يکشنبه 20 بهمن 1398 ساعت: 19:06
وقتی اعتراف میکنم و بیرون میریزم، یه حس خوب فوق العاده بهم دست میده :)
#آخیش
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: يکشنبه 20 بهمن 1398 ساعت: 19:06
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
گذشتههای تلخ، بی اعتماد به نفس زندگی کردن و زیستن بدون ارزش، باعث میشه که یه مرغ مقلد با چهرهی انسانی باشی، بدون هیچ احساساتی. و یه روز به خودت میای و میبینی که هیچ چیزی رو دوست نداری، از هیچ چیزی هم بدت نمیاد. هیچ چیز درست نیست و هیچ چیز غلط. میبینی که مترسک مزرعه زندگی خودت شدی، که کلاغهای ترس رو از روی گندما بپّرونی.
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
هواکش دستشویی خوابگاهمون، تا نگاهش نکنی کار نمیکنه.
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه، به خودم قول دادم برای این سفر راهیان نور حتی یه کتاب هم با خودم نبرم
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
... مثل کلاه سوئیشرتم، وقتی تا ته میکشماش رو سرم تا از دید بقیه پنهان بشم، یا به عبارت بهتر مثل شترمرغی که کلهاش رو توی شن میکنه دیگران رو نبینم. ولی چفیه تا هر جایی که بخوای جلو میاد، میتونه تمام صورتم رو بگیره و دیگه به جز یه زمینه سفید با خطای سیاه چیزی نمیبینم - کلهام کاملا توی شنها فرو رفته و با خودم تنهای تنهام.
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
«شونزده کیلو و نیم. با پونزده کیلویی که از قبل آوردی، میشه سی و یک کیلو و نیم - ۱۶ تومن. »
کتابها را از روی ترازو برمیدارد.
«سوادت رو به چند میفروشی؟»
میخندم - «بعد سال کنکور نیازی بهشون ندارم
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40
موجا جلو میان. از اون دور دورا، مثل یه دوماد با وقار. سرسنگین، با یه شاخه گل سرخ توی جیب جلوی کتشون. ولی دو قدم مونده به وصال، دو قدم مونده به ساحل، صبرشون سرریز میشه و دهنشون کف می کنه، فریاد میکشن و سرشون رو میکوبن به سنگا، سرشون رو میکوبن به ساق پای برهنه من، وسط آب.
The beach is a place where a man can feel, he's only soul in the world that's real.
چه نسیم زیبایی از دریا میاد. دلم هوای سیگار کشیدن کرد.
و من یگانه روح واقعی این ساحلم.
برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: سه شنبه 13 فروردين 1398 ساعت: 0:40